گاهی عشق پابرهنه روی قلب راه می¬رود
۱۳۹۴/۰۶/۱۹ تعداد بازدید: ۲۲۵۰
حکایت روزگار محمود سلمی که زندگی¬اش با خیّرها گره خورده است

گاهی عشق پابرهنه روی قلب راه میرود
عکس: هادی هدایی
کمتر پیش میآید چهرة فردی با علایقش همسو باشد. درست مثل آل پاچینو و مارلون براندو که با شیوة معروف بازیگری «استانیس لاوسکی» در مدرسة «استلا آدلر» ستاره های «پدر خوانده» شدند. تصویر ذهنیام از او در اوّلین ملاقات که البتّه با کمی تأخیر زنگ اوّل یک خانة دو طبقه را در احمدآباد به صدا درآوردم، این نبود. مردی با موهای لخت و صاف، البتّه سفید، آب شانه شده به سمت بالا و پلیور قرمز رنگی که به رنگ سفید صورتش خیلی میآمد.
شاسیهایی که تبلیغ دکوراسیون داخلی را روی دیوار میکند، برای چند لحظهای که محمود سلمی بهخاطر آوردن چای در آشپزخانه تلف کرد، خستگی توام با استرسِ رسیدن را از تنم درآورد.
متولّد سال 1333 است و اصالتش گواهی به فردوسیالاصل بودنش (شهرستانی نزدیک طبس) میدهد. دانشجوی انصرافی دکترا در رشتة ادبیّات انگلیسی است و تحصیل کردة دانشگاه فردوسی مشهد در مقطع کارشناسی و کارشناسی ارشد همین رشته در دانشگاه تهران است. علاقهاش به سینما شاید بیربط با چهرهاش نباشد. بیشتر از آنکه بخواهم از انتخاب رشتهاش صحبت کنم، ترجیح میدهم از عشق بازیگری و کارگردانیاش در دوران نوجوانی و جوانی بگوید.
در لابهلای روزهایی که به دنبال پرواز از آسمان وطن و فرود در واشینگتن دی سی بود و عشق سینمای هالیود و معروف شدن بر روی پردههای سینمای خارج از خاک این مرز و بوم را در سر داشت، نمیتوانست در دو دو تا چهار تای ذهن پدر مرحومش، کشور را ترک کند. او مهاجرت به امریکا به بهانة ادامة تحصیلات آکادمیک را قبل از آنکه گرفتار درس و کنکور کارشناسی شود، در سر میپرواند و قبولی در کنکور، مسیر زندگی محمود سلمی را تغییر داد.
جریان کشیدهای که در دوران نوجوانی از پدرش خورد، نشأت گرفته از بیمیلی به درس زبان انگلیسی بود و لو رفتن کلاسهای نرفتة زبان انگلیسی و بازی با هم سنّ و سالان در باغ ملّی؛ این بود شروع خواندن درسی که در سالهای دبیرستان گاهی به تجدید هم ختم میشد.
انتخاب شغل معلّمی به صورت ناخواسته، درست مثل دیگر مراحل زندگیاش میماند؛ دیدار با یکی از دوستان معلّمش در دبیرستانی که مشغول به کار بود و استاد افتخاری کلاسی که معلّمش غایب بود. از ارتباطش با دانشآموزان و در سالهای بعدی کارش در دانشگاه میگوید؛ ارتباطی که هیچ شباهتی به رابطة استاد و شاگردی نداشت؛ روابطی که سالهاست دست نخورده باقی مانده است. درست مثل ارتباطش با دکتر سزاوار، مدیر فعلی هتل قصر که به کلاسهای جهانگردی-گردشگری حدود 15 سال پیش باز میگردد و البتّه دو سالی میشود که صمیمیتر شده است.
محمود سلمی از مشارکت در امور خیریّه و همکاری با کسانی که کار خیر چاشنی زندگی روزمرّهشان شده است، میگوید. قبل از اینکه از مشارکت و همکاری با دکتر سزاوار یاد کند، از سالهای دورتر میگوید که با چندین خیریّه از جمله متوسّلین به امام زمان(عج)، مولود کعبه و امام زمان(عج) ارتباط داشته است یا از تذکّرات همسرش دربارة آدمهای اطراف و آن دسته از نیازمندانی که به خانهشان رفتوآمد داشتند، یاد میکند؛ مثلاً کارگر خانم افغانی تباری که سالها با خانوادة او بزرگ شده بود و باری از کارهای خانه را به دوش میکشید و تصادف کرد و زمینگیر شد.
در ذهن این معلّم بازنشسته که البتّه هنوز شاگرهای خصوصی زیادی را تربیت میکند، آدمهای خوب انگشت شمارند. او لحظهای سکوت میکند و ادامه میدهد: «مرحوم سزاوار ارثیّة بزرگتری از هتل را برای خاندانش به یادگار گذاشت. امروز پسر او در نبود پدر و برای شادی روحش به جز کارهای خیر پشت پرده و خردهپایی که شاید به چشم نمیآید، 150 نفر نیازمند را زیر چتر حمایتی خود آورده است. اقدامی که شاید هیچ ربطی به داشتن ثروت زیاد ندارد، بلکه عشق است که پابرهنه روی قلب چنین آدمهایی راه میرود».
سلمی خرسند است که در این راه اشتیاق نشان داده و در بخشی از کارهای دکتر سزاوار سهیم است؛کارهایی که یک روز از تفکیک غذاهای پس ماندة هتل آغاز و امروز به سبد حمایتی خانوارهای تهیدست رسیده است.
به گفتة او سهیم شدن در کار خیر، تنها پول وسط گذاشتن نیست. گاهی میشود در شرایط اقتصادی خوبی نبود، اما میشود پلی بود برای وسط گود کشاندن پای دیگران.
با آنکه هنوز عاشق هنر هفتم است و حالا باید سی و اندی سال از اقامتش در امریکا میگذشت، امروز از حسّ خوبِ ماندن در کشورش، از ازدواج با همسرش تا دوستانی که یک روز شاگرد او بودند و امروز او شاگرد درس اخلاق آنهاست، با نوشیدن چای سبز یاد میکند.