هتل قصر، میزبان خانواده¬های کم برخوردار
۱۳۹۴/۰۶/۱۹ تعداد بازدید: ۹۹۹
هتل قصر، میزبان خانواده¬های کم برخوردار

در جستجوی راهی برای لبخند همسایه
مینا چوپانی
عکس: سمانه خدادادی
عید که میآید، فقط بهار و گلها و طراوت درختها را با خود نمیآورد، بلکه کلّی خرج و هزینه را هم میآورد. در این میان اگر دخل و خرج با هم نسازند، دیگ چهکنم چه کنم نیز به جوش میآید؛ دیگی که برای برخی همیشه به جوش است، امّا خانوادههای بیسرپرست یا سرپرستان ازکارافتادگان همیشه به کمترینها اکتفا میکنند. در این روزهای پرخرج، مؤسّسات و سازمانهای خیریّه به کمک افراد نیازمند میآیند تا شاید گوشهای از هزینهها را به عهده بگیرند. بنیاد خیریّة سزاوار در تب و تاب ایّام نوروز به 153 خانواده بستههای ارزاق عمومی اهدا کرد تا قدری خیال آنها را آسوده کند.
اسفند از نیمه گذشته است. در یک روز آفتابی زمستانی، پارکینگ هتل قصر کمی شلوغتر از همیشه است. در انتهای پارکینگ، انبار هتل قرار دارد و افرادی در حال رفت و آمد هستند. گاه گاهی یک تاکسی یا پراید از سراشیبی پارکینگ به سمت انبار میچرخد و با نیش ترمزی میایستد و صندوق عقب را بالا میزند.
پیرزنی با کمر خمیده، آهسته از ماشینی پیاده میشود؛ سرش را از کف زمین برمیدارد؛ در افق چشمان کم سویش، راه را میبیند که مختصر نیست. موهای حنازدهاش از گوشة روسری سفیدش بیرون زده و بر چهرة چیندارش نشسته است. پسرک ده دوازده سالهای از در دیگر پیاده میشود و شتابان بازویش را میگیرد. پسرک به اطراف نگاهی می اندازد و آهسته با یکدیگر به سمت انبار میروند.
زنی دیگر در آن سو با گوشیاش بلند حرف میزند: « چه خبره! ده تومن؟ آقا کمتر بگیر. راهی نیست از جادّه می ری... برادر من اومدم مواد غذایی بگیرم...» و قطع میکند. به من نگاهی میاندازد؛ کنارم میآید و با هم حرف می زنیم. دخترش را به مدرسه رسانده و خودش به اینجا آمدهاست. به پسرش سپرده که اگر دیر برسد، کلید را به همسایه بدهد. دغدغهاش چگونه رفتن بود و هزینة سنگین تاکسی.
زن جوانی به همراه مردی جوانتر که به نظر برادرش است، از سراشیبی پارکینگ آهسته پایین میآیند. بستهها را در چهار نایلون تقسیم میکند و با کمک یکدیگر از سراشیبی بالا میروند.
در گوشهای یک تاکسی زرد پارک است و راننده مرد پیری است که تمام موهایش سفید شده و آن سوتر قدم می زند. در فکر است و سایة غمی بر چهره دارد. ناگاه متوجّه مسافرش میشود. زن میانسالی که قامت خمیده و لنگان لنگان رفتنش نشانهای از رنجوریاش است، نایلونها را به سختی به دست گرفته و از شلوغی بیرون میآید. راننده به سمتش میرود و نایلون را در صندوق عقب میگذارد. قبل از رفتن با او صحبت میکنم. میگوید شوهرش فوت شده و فقط یک پسر دارد که با حقوق کارگری از پس هزینة خانوادهاش نمیآید. راننده این پا و آن پا میکند. خداحافظی میکنم و پیرمرد پشت فرمان مینشیند و راه میافتد.
پیرزنی در گوشهای نشسته و به عصایش تکیه داده است. جلو میروم و با او هم کلام میشوم. زن لبخند تلخی می زند و چادرش را قدری جلوی صورتش میکشد. از شهرک رجایی آمده است. میگوید: «خدا هیچ بندهای رو محتاج نکنه. خدا خیرشان بده. همین که مرغ و روغن و برنجی توی خونه هست، خاطرم راحته که بچّهها و نوههام شب عیدی مییان، شرمندهشون نمیشم».
در انتهای پارکینگ تعداد زیادی خانم به چشم میخورند و چندتایی آقا که اکثراً رانندة تاکسی هستند. از میانشان بیرون میآیم و از سراشیبی تند پارکینگ بالا میروم. داخل کوچه پراید سفیدی جلوی پایم ترمز میزند و راننده میپرسد: «پارکینگ هتل قصر کجاست»؟ و من با دست اشاره میکنم و به دختر شش سالهای که کنار مادر و مادربزرگش عقب نشسته، نگاه میکنم. آنان راه میافتند و من در ذهن مجسّم میکنم: از سراشیبی پایین میروند؛ مادر، مادر بزرگ را راهنمایی میکند و با دادن نام و نشانی کیسههای مواد غذایی را میگیرند و دخترک همچون همان پسربچّه به اطرافش نگاه میکند؛ به پارکینگ کم نور، ون سفید هتل، عکس بزرگ مرحوم حاج آقا سزاوار و شاید در خیالش طبقات بالای سرش را تصوّر کند و اینکه وقتی بزرگ شد، روزی مهمان همین هتل شود.