حکمت
کامران شمشیری
تصویرسازی: مهیار چاره جوی
1/یک استکان کوچک لپّه برداشت و ریخت داخل قابلمة کوچکِ مسی و شیر آب را هم باز کرد رویشان و گذاشت بالای شعلة وسطِ اجاق گاز. سه پیمانه برنج هم خیس کرد و کمی این طرفتر روی شعلة کناریاش قرار داد. برگشت سمت شیر آبِ ظرفشویی، آبی به صورتش زد و چرخید سمت درِ آشپزخانه. با گوشة شالش هم نمِ صورتش را گرفت و بدون مکث رفت سمت اتاق خوابشان:
- صبح به خیر ... ! از تق و توقِ من بیدار شدی؟
محمود آقا پای راستش را در جبهة اندیمشک جا گذاشته بود و پای چپ را هم همین چند سالِ پیش برای بیماری دیابتش. از کار، بیکار و زمینگیر شده بود و صبح تا شبش داخل همین خانه میگذشت. برای مردی با خلقیّاتِ او که سالها تلاش کرده بود و از صبح زود تا دیر وقتِ شام، بیرون از منزل زحمت میکشید، عادت کردن به این خانه نشینیِ اجباری، دست کمی از مرگ نداشت، امّا هر طوری که بود سعی داشت روحیّهاش را حفظ کند و لبخندش مثل همیشه امید بدهد به اهالی خانه.
نیم خیز شد و چشمش را دوخت به دست فاطمه که جلوتر بیاید و کمکی بدهد و بلندش کند:
- عاقبت به خیر! بیدار بودم... هانیه زنگ نزده هنوز؟
- وا ! هنوز ساعت هفتِ صبحه مرد! بذار برسه بچّهم!
و جلوتر رفت و دست انداخت زیرِ کمر شوهرش و کشیدش به طرفِ لبة تخت و هن هن کنان رساندش سرِ صندلیِ چرخدارش:
- میگم ... فاطمه؟ از هانیه بپرس توی این روزنامهها ننوشتن چی خوبه برای این دستم؟ منظورم ورزشی چیزیه ... اگه دوتاشون سالم باشن، زحمتِ تو کمتر میشه.
فاطمه شانههای محمود را کمی روی صندلی جابهجا کرد و شروع کرد به هل دادن ویلچر:
- ای فدای سرت مرد! ... نمردم که! ... خودم میشم دستات!
حاج محمود ادامه نداد. دست راستش را بالا آورد و موهای ژولیدهاش را سر و سامانی داد و بعد هم زل زد به پاچة آویزان شلوارش.
***
2/ دلش طاقت نیاورد؛ فرصت مغتنمی بود؛ بوسة دیگری بر ضریح متبرّک زد و بوسة دیگری و باز بوسة دیگری. با همکلاسیهای دانشگاه به این اردوی زیارتی آمده بود. اواخرِ ترمِ قبل که فراخوانِ ثبت نام را داده بودند، اوّلین نفر اعلام آمادگی کرده بود و حالا آرزویش برآورده شده و اینجا بود. از مادرش شنیده بود که وقتی چهار سال بیشتر نداشت، برای زیارت آمده بودند مشهد، امّا مجروحیت و بازگشت پدرش از جبهه و چندین عمل پی در پی جرّاحی و بعد هم درس و مشق و کنکور باعث شده بودند دیگر موفّق به زیارت آقایشان نشوند و حالا این بهترین فرصتی بود که نصیبش شده بود. ذوق و شوقِ خودش به کنار، آمده بود نایب الزّیارة پدرش باشد و کمک بخواهد برای حفظ سلامتی خانوادهاش. آمده بود از امام رضا بخواهد تن برادرش را سالم نگه دارد و... . پدرش تا قبل از شدّت گرفتنِ دیابتش در یکی از باجههای اتوبوسرانی بلیطفروشی میکرد و حقوق ناچیزی میگرفت که فقط برای پرداخت قبضها کافی بود، امّا زمانی که مجبور به جرّاحی و قطع پای دیگرش هم شد حسابی زمینگیر شده و اعتماد به نفسش را از دست داده بود. مادرش هم بعد از بیست و چند سال کارگریِ کارخانه و بازخرید اجباری، گوشة اتاق خواب را کرده بود کارگاه قلّاببافی و درآمدِ ناچیزش بی کم و کاست، تمام و کمال تقدیم صاحبخانه میشد. هادی، برادر بزرگترش هم جوشکار کِشتیهای باربری بود در بندر لنگه و اواخر هر فصل، هفت هشت روزی برای مرخّصی به خانه میآمد؛ البتّه که حاصل زحمات او چرخِ خانواده را میچرخاند. هادی در بیست و شش سالگی مردی پخته و سرد و گرم چشیده شده بود و کمک حال خانواده بود.
هانیه وقتی میخواست تا درست و حسابی زیارت کند و دلی از عزا درآورد. نگاهی به ساعتش انداخت و رفت به گوشهای که بچّههای گروه و استاد مزینانی ایستاده بودند که بگوید تا نماز مغرب و عشا همینجا خواهد ماند و برای دیدن و قدم زدن در شهر همراه بقیّه نمیرود.
***
3/فاطمه خانم صدای تلویزیون را کمتر کرد و بلند شد رفت به طرف ایوان که بشقابهای خالیِ ناهارِ حاج محمود را جمع کند. به کنارش که رسید، محمود دستش را دراز کرد و آرنجش را چسبید:
- بشین کارِت دارم.
فاطمه مقاومتی نکرد و همانجا نشست کنار شوهرش و نگاهش را دوخت به چشمانِ او:
- خیره ایشاا...، بگو که کار زیاد دارم؛ پارچههای نصرت همه موندن، یه عالمه ظرف کثیف هم که اونجاس!
- میگم فاطمه ...، اگه بخوای به پسرِ حاج اکبر جواب بدی، جهازش رو چه کار کنیم؟
زن رویش را چرخاند سمت باغچة داخلِ حیاط و اخمی به ابرویش داد:
- نمیدونم حاجی ... تا چی قسمت باشه.
فاطمه واقعاً نمیدانست چه کار باید بکند. هانیه هم نظرش مثبت بود و مسعود هم پسر سر به راهی بود؛ تحصیلکرده و موقّر.
- راستش هرکاری کردم، وام که نشد جور کنم ... خیلی وقته به فکرم ... صحبت امروز و دیروز نیست حاجی. دختر که پونزده رو رد کرد، باید به فکرش بود، ولی دستم از همهجا کوتاهه.
و بقیّة حرفش را خورد. دست دراز کرد و بشقابها و پیاله را برداشت و از جایش بلند شد و برگشت به آشپزخانه.
***
4/خورشید تازه غروب کرده بود و اوّلِ تاریکی هوا بود. تشهّد و سلام آخر را هم داد و سجّادهاش را جمع کرد و بلند شد و به طرف کفشداری حرکت کرد. آرام بود؛ آرامِ آرام. چند دقیقه بعد در صحن انقلاب به آرامی قدم میزد و اطراف را تماشا میکرد. گویی که همین حالا خداوند دعایش را اجابت کرده باشد، بی توقّع شده بود و آرام. زائرانی از سراسرِ دنیا با زبانها و نژادهای مختلف، همه اینجا جمع شده بودند که امام رضا را واسطه کنند و حاجتشان را از خداوند بخواهند. هانیه هم یکی بود از صدها انسانی که امروز حرف دلشان را به امامشان گفته بودند و احساس سبکبالی میکردند... ته دلش آرزو میکرد به شهرشان که برگشت، دست پدرش خوب شده باشد، کمر مادرش دیگر درد نداشته باشد و چشمهای هادی هم شبها نسوزد و مجبور نباشد از آن قطرههای گران قیمت بخرد و بچکاند داخل چشمهای پرغرور و مردانهاش.
***
5/ فاطمه خانم با عجله و دوتا یکی پلّهها را طی میکرد تا زودتر برسد داخل خانه و خبرِ خوش را بگذارد کف دست شوهرش. درد کهنة کمرش را فراموش کرده بود. حتّی کف پایش هم نمیسوخت، فقط نگاهش به پلّههای بالاتر بود و لحظهشماری میکردکه خودش را برساند و شادی را ببیند ته چشمهای دردکشیدة محمودش. بالاخره رسید و وارد شد و یکراست رفت سمت ایوان به طرف جای همیشگی شوهرش. ساعت نزدیکِ هشت و نیم شب بود. همانطور که نفس نفس میزد از همان فاصلة چند قدمی طاقت نیاورد و... :
- محمود! حاج محمود! درست شد! قربون حکمتش برم.
و رسید به حاجی و ایستاد کنارش. محمود همانطور هاج و واج و حیران نگاهش میکرد:
- علیک سلام! خیره ...!
- آره که خیره مرد! خیر ببینن این جوونمردهایی که هنوز توی این شهر نفس میکشن.
- میشه زودتر بگی چی شده فاطمه؟ چی درست شد؟
در همین لحظه، صدای زنگ تلفن بلند شد و فاطمه برگشت سمت داخل که جواب بدهد. حاج محمود هم همانطور انگشت به دهان مانده بود از رفتارِ زنش.
- الو؟ بله؟
- سلام مامان! خوبی؟ جات خالیه اینجا!
و شروع کرد به حرف زدن و توضیح دادن همان خبری که قرار بود زودتر به شوهرش بدهد! محمود هم از آن بیرون هرچه به بدنش کش میداد که سرکی بکشد، بلکه سردربیاورد، چیزی دستگیرش نشد و به ناچار باید صبر میکرد تا تلفن مادر و دختر تمام شود:
- تنت سلامت باشه دخترم ... چقدر بهت گفتم جوش نزن خدای ما هم بزرگه ... دیدی؟ برو ... برو با خیال راحت به زیارتت برس و جای مارو هم خالی کن.
- الهی هانیه قربونت بره... به خدا به دلم افتاده بود... جات واقعاً خالیه اینجا ... مواظب خودت و بابا باشیها! کاری نداری؟
- نه قربونت برم ... برو به سلامت مادر ... خیر ببینی ایشاا... .
- خداحافظ.
- خداحافظ مادر ... خیر پیش.
به محض قطع شدن مکالمه، حاج محمود طاقت نیاورد و فاطمه را صدا زد و شنید همة آن چیزی را که بعد از سالها توانسته بود باری از شانههای دردکشیدة خانواده بردارد. فاطمه خانم نشست و با حوصله از سیر تا پیاز را برایش تعریف کرد :
نه که من به نصرت خانم هم سپرده بودم اگه وامی چیزی سراغ داره بهم بگه، طفلکی رفته بود و صحبتِ ما رو واسه یه بنیاد خیریّه کرده بود و خودش هم همة کارهاش رو انجام داده بود بدون اینکه به من چیزی بگه. گفت بهت نگفتم که اگر خدا نکرده یه وقتی جور نشد ناامید نشی. حالام قراره آدماشون فردا دمِ ظهر بیان اینجا و فقط یه صحبتی با تو بکنن و بعدش هم کل جهازِ هانیه رو تقبّل کردن! فکرکن حاجی! قربون قدرت خدا برم ... از همه جا که میبری، باز خودش دستت رو میگیره...، جالبیش میدونی کجاس؟ این بنیاد خیریّه مال مشهده! اونجا کجا اینجا کجا، ولی اگه خدا بخواد، میبینی چطور آه دل منو میرسونه به گوش آقام... .