مادرِ‌کوچک
۱۳۹۴/۰۶/۱۵ تعداد بازدید: ۲۳۳۱
print

مادرِ‌کوچک

 مادرِ‌کوچک

لیلا صبوحی خامنه
 
 
بچّه­ام تا حالا توی رویم نایستاده بود. تا حالا دست روی بچّه­ام بلند نکرده بودم، حتّی وقتی کوچک بود؛ وقتی دختر دبیرستانی بود؛ وقتی بچّه مدرسه­ای بود؛ وقتی اصلاً حتّی مدرسه هم نمی‌رفت. از وقتی زبان حالیش شده بود و بکن و نکن را فهمیده­بود، حتّی پشت دستش هم نزده­بودم.
برای چی باید می­زدمش؟ برای چی باید دست روش بلند می­کردم؟ حرف گوش نکن بود؟ درسش را نمی‌خواند؟ وضعیّت ما را نمی­فهمید؟ دست تنهایمان می­گذاشت؟ توقّع زیادی داشت؟ سربه هوا بود؟ چی؟
 همه­ فک و فامیل حسرت همچین دختری را می­کشیدند و می­کشند. یک بار بهمان «تو»نگفت؛ نه به من، نه به تو. جانش به جان تو بند بود که وقتی رفتی، از درون پوک شد بچّه­ام.
همه­ آن شب­های سخت را با آن جثّه­ نحیفش، مثل کوه پشتمان ایستاد. چند سال داشت مگر؟ شانزده سال، تو بگو اصلاً هفده سال. سال سوم بود بچّه­ام که آن یاقوتی کثافت...
داغون بودم؛ هردو داغون بودیم. هرکدام به زورِ چند پاکت سیگار یا یک مشت قرص رنگارنگ که هر روز دود می‌کردیم، یا توی شکممان می­ریختیم، سرپا بودیم. چند ماه اوّل را توانستیم به روی خودمان نیاوریم که یاقوتی در رفته؛ که همه چیز را برداشته و زده به چاک و حالا دیگر جا تر است و بچّه نیست. هنوز دور و برمان شلوغ بود. رفت و آمدها و مهمانی­های دسته جمعی هنوز برپا بود. باید به روی همه لبخند می­زدیم و می­گفتیم:
- تو دفتر مالزیه؛ تو دفتر تایلنده‌؛ رفته شانگهای قرارداد ببنده. خیلی کارش سنگین بوده، روش فشار اومده، یه چند هفته­ای مسافرت خانوادگی رفتن تا دوبی.
گول زدن مردم سخت بود، ولی خودمان را که دیگر نمی­توانستیم گول بزنیم. خودمان که دیگر همه چیز را می­دانستیم. می­دانستیم، ولی باور نمی­توانستیم بکنیم.چطور می­شد باور کرد که حتّی اگر همه­ این خانه و زندگی و شرکت و ماشین­ها و زمین­ها و هرچه که هست و نیست را بدهی، حتّی نصفی از طلبکارهای شرکت را جواب نمی­دهد؟
داشتیم بی‌خودی دست و پا می­زدیم که بلکه بتوانیم قبل از آن که طلبکارها متوجّه بشوند، یک راهی پیدا کنیم کهدست کم، نیازی به واگذاری شرکت نباشد؛ که بلکه بتوانیم با درآمد خود شرکت، ضررها را جبران کنیم، ولی چطور؟ نقدینگی تقریباً صفر بود. با نقدینگی تقریباً صفر و با حال داغون چطور می­توانستیم خودمان را نجات بدهیم؟ این بود که تو یک بند سیگار می­کشیدی و من یک­بند قرص­های رنگارنگ بالا می­انداختم و بچّه­ام طفلک...
چقدر طول کشید؟ یک سال، دو سال. توی آن یکی دو سال مثل یک مادر هوای هردوتایمان را داشت؛ آمار دانه دانه سیگارهای تو و تک تک قرص­های مرا داشت.تا تو می­خواستی یک نخ اضافه دود کنی، یا من یک ساعت زودتر یکی از داروهایم را بخورم، فوری صدایش در می­آمد.
بچّه­ام خودش بچّه بود هنوز، ولی درست مثل یک مادر هوای هردوتایمان را داشت؛هوای هرسه تایمان را. سینا را خودش بزرگ کرد. من داغون بودم. آن بارداری و زایمان سخت و مشکلات جسمی پشت سرش و بلافاصله بعدش هم که... بیشتر هم به خاطر همان قرص­ها بود که بچّه­ام دیگر نگذاشت سینا را شیر بدهم. با آن سنّ و سال کمش هوای همه چیز را داشت. گفت:
- یه سال شیرتونو خورده، دیگه بسّشه. اینی که الآن بهش می‌دین، شیر نیست، جوش و اضطرابه.
می­دید که بی حوصله شده­ام؛ می­دید که سینا را نمی­توانم تحمّل کنم. سروصدایش را، چسبیدنش را به سینه­ام، بی­قراری­هایش را.تا می­خواست بیاید طرفم، سر بچّه داد می‌زدم؛ با بچّه­ یک ساله کج خلقی و لجبازی می­کردم. این بود که نمی­گذاشت دور و برم بیاید. سرش را گرم می­کرد؛ غذایش را می­داد؛باهاش بازی می­کرد‌؛ می­بردش بیرون؛خودش حمّامش می­کرد. بچّه را می­گذاشت روی پاهایش و کتاب­هایش را می­گذاشت کنار دستش؛ فورمول­های شیمی و قوانین فیزیک را جوری که انگار دارد قصّه­ می­گوید، برای سینا تعریف می­کرد. سینا حرف‌هایش را نمی‌فهمید؛ حرف‌های هیچ کس را نمی‌فهمید هنوز، ولی از لحن آرام صدایش آرام می گرفت. من هم که توی اتاق روی تخت گیج افتاده بودم، از لحن صدایش آرام می‌گرفتم:
- حالا اگه روی این ترکیب فیشششی آب بریزی، می­دونی چی می‌شه؟ وای وای وای، بومب و آنگاه ناگهان منفجر می­شود!
و سینا می­زد زیر خنده؛غش غش می­خندید. صدایش دلم را می­برد، ولی حال این که از روی تخت بلند شوم، نداشتم. توی یک سالگی لابد چهار تا دندان را داشته. لابد وقتی می­خندیده چهار تا دندان کوچولویش معلوم می­شده و آب دهانش کش می­آمده روی سینه­ لباسش.
سینا را یادم نیست، ولی بچّه­ام خودش تمام مدّتی که داشت دندان در می­آورد، آب دهانش همیشه کش می­آمد روی سینه­ لباسش.
از سینا هیچ چیز یادم نیست. سینا را خودش بزرگ کرد بچّه­ام. سر شب­می بردش توی اتاقش، پوشکش را عوض می­کرد، می­شستش، پیش خودش می­خواباندش. نصفه شب بلند می­شد برایش شیرخشک درست می­کرد. صبح که می­خواست برود مدرسه، آرام می­آورد می­گذاشتش کنار دست من. جوری که نه من بیدار شوم، نه او و نه تو. از مدرسه هم که برمی­گشت، لباس­هایش را کنده و نکنده می­ایستاد پای اجاق که غذای سینا را گرم کند و بهش بدهد. سینا از دست هیچ کداممان غذا نمی­خورد؛ نه من، نه زکیّه خانم.
تا بیاید، سینا بی­تابی­اش را می­کرد؛ دنبالش می­گشت؛ بهانه­اش را می­گرفت. انگار که او مادرش است و من غریبه­ام. باز با زکیّه خانم بهتر راه می­آمد تا با من. بچّه­ام بیشتر از من جوش سینا را می­زد؛ بیشتر از من حواسش بهش بود. نه فقط آن موقع، همه­ این سال­های دیگر را هم مادری­اش را کرده؛ هم مادری و هم پدری.
تو که پشت میله­هایی و دستت از همه جا کوتاه. من هم که همه­ این سال­ها سرم توی کار و بدبختی بوده؛ شب و روزم پای همین چرخ بوده. هیچ­کداممان نفهمیدیم سینا کی قد کشید؛ کی دندان درآورد؛ کی راه افتاد؛ کی زبان باز کرد. نمی­دانیم کدام مدرسه می­رود؛ اصلاً کی مدرسه می­رود؛ کی پارک می­رود؛کی دکتر می­رود؛ کی...
بچّه­ام همه­ این سال­ها دارد بی سر و صدا برایش هم مادری می­کند و هم پدری. همین است که الآن هم که سینا...
بچّه­ام تا حالا توی رویم نایستاده بود. تا حالا دست روی بچّه­ام بلند نکرده بودم. آن هم سر چی؟ سر درس خواندن.
عاشق درس خواندن بود بچّه­ام؛ هنوز هم هست. می­دانم که هست. اگر دارد لجبازی می­کند، اگر دارد توی رویم می­ایستد، همه­اش به خاطر...
آن ماه­های آخر که از دست طلبکارهای یاقوتی مجبور شدیم برویم و خودمان را گم و گور کنیم، سال آخر بود بچّه­ام؛ پیش دانشگاهی بود. از درس افتاد؛از کلاس افتاد؛از مدرسه افتاد، ولی درسش را ول نکرد.توی آن وضعیّت داغون روحی که همه­مان داشتیم، بازهم درسش را ول نکرد. خودش توی خانه درس­هایش را خواند. درس­های به آن سنگینی را که مردم به زور صدجور کلاس تقویتی و معلّم خصوصی و کتاب کمکی از پسش برنمی­آیند، خودش تنهایی خواند و بی معلّم و کلاس رفت امتحان داد. این شد که نتوانست دانشگاه دولتی قبول شود. وگرنه مگر سارا کسی بود که بخواهد اسم دانشگاه غیر انتفاعی را ببرد؟
موقع انتخاب رشته­اش بودی هنوز. نمی­خواست غیرانتفاعی را بزند. نشستی بالای سرش، مجبورش کردی. گفتی:
- من هنوز نمردم. درست که رودست خوردم و گرفتار شدم، ولی هنوز نمردم که دخترم بخواد به خاطر پول از درس و آتیه­اش بیفته.
بچّه­ام عاقل است؛ بچّه­ام دلسوز است. برگشت گفت:
- پزشکی یه سال دوسال نیست باباجون. هزینه­‌ش سنگینه. دنبالمون که نکردن. باشه واسه وقتی که...
نگذاشتی حرفش را بزند. از حقّ پدری‌ات استفاده کردی. انگشت گرفتی طرف برگه­ انتخاب رشته و گفتی:
- بزنش!
نتیجه­ کنکور را پشت میله­ها بهت دادیم. تو خوشحال شدی، ولی ما مانده­بودیم که باید بابتش خوشحال باشیم یا ناراحت.
سخت بود؛ بدون تو سخت بود. برای ما که هیچکداممان به سختی کشیدن عادت نداشتیم خیلی سخت بود که بخواهیم با دست خالی، بارهای به این سنگینی را برداریم،ولی آدمیزاد پوست کلفت تر از این حرف­هاست. اوّل خدا و بعد زکیّه خانم بود که به دادمان رسید. برد یک جایی توی محلّ خودشان، برایمان یک خانه کوچک رهن کرد و کم کم یادمان داد که توی این جور محلّه‌ها چطور باید زندگی کرد؛ چی باید خورد؛ چی باید پوشید؛ چطور باید راه رفت؛ به چه چیزهایی باید فکر کرد و چه آرزوهایی باید داشت. به جای همه­ آن سال­هایی که توی خانه­ام به چشم یک خواهر دیدمش، نه یک کلفت یا کارگر، در حقّم خواهری کرده و می­کند. خدا از خواهری کمش نکند، ولی یک جاهایی هست که دیگر از دست کسی کاری ساخته نیست.
از آن زندگی و آن همه دم و دستگاه فقط زورم به یک مشت گردنبند و النگو رسیده بود که بتوانم از دست طلبکارها در ببرم. باهاشان می­شد آلونکی رهن کرد و چرخ خیّاطی و یک مشت خرت و پرت برای زندگی تهیّه کرد و پول یکی دو ترم اوّل دانشگاه سارا را داد.
سال‌های اوّل فقط می‌توانستم لباس‌های ساده‌ای مثل چادر و زیر شلواری و لباس راحتی بچّه و این چیزها بدوزم؛ چیزهایی که توی همچین محلّه‌ای، معمولاً کسی حاضر نمی‌شود بابتش پول بدهد و همه هرجور شده خودشان از پسش بر می­آیند، امّا بعدش هم دیگر کم­کم راه افتادیم. بچّه‌ام هم خیلی کمکم کرد. جوان‌تر بود و خوش سلیقه‌تر. سفارش‌ها را می‌گرفت و برش‌ها را خودش می‌زد و به من می‌گفت که باید چه کار کنم. کم­کم عادت کردیم؛ کم کم توانستم از شرّ آن قرص های رنگارنگ و خاطره ها و آرزوهای رنگارنگ‌‌تر خودم را خلاص کنم و با آرزوهای جدید خو بگیرم:
- کاشکی بتونم یه چیزی کنار بذارم، بچّه­ام طفلک واسه ترم جدیدش یه جفت کفش بخره. کفشاش خیلی داغونه.
- خدا کنه تا سر سال یه دو تومنی بتونیم جور کنیم که اگه صاحبخونه رهن رو بالا برد، مجبور نشیم آلاخون بشیم.
- دم عیدی کار خوبه. سرمون که خلوت شد یه شب شام می‌ریم بیرون، سینا رو هم می­بریم شهر بازی، یه کم بازی کنه دلش واشه.
هرچند به سختی، ولی داشتیم یک جورهایی گلیم خیس سنگینمان را از آب بیرون می­کشیدیم. سارا واحدهایش را کمتر از معمول برمی­داشت که هم شهریّه­اش پایین­تر باشد و هم فراغت بیشتری داشته باشد که بتواند به کارهای خانه و به سینا برسد و به من توی کار خیّاطی کمک کند. من هم ساعت­های بیشتری پای چرخ می­نشستم،ولی بازهم به سختی می‌توانستیم شهریّه­ سنگین دانشگاه را یکی در میان جور کنیم. سارا مجبور می­شد هی از دانشگاه برای شهریّه وام بگیرد. بالاخره هرجور بود داشتیم با زندگی لعنتی راه می­آمدیم، ولی این زندگی لعنتی بود که با ما راه نیامد و این طور گرفتارمان کرد.
اگر به من بود، متوجّه نمی­شدم. بچّه­ام حواسش به همه چیز بود. خودش متوجّه شد؛ خودش سینا را برد دکتر؛ خودش پی پوشش بیمه و این‌ها افتاد و حالا هم یک سال است که خودش هفته به هفته می­بردش دیالیز.
بچّه­ام تا حالا توی رویم نایستاده بود. تا حالا دست روی بچّه­ام بلند نکرده بودم. این همه سال عذاب کشیده­بودم به امید این روزها؛ به امید این روزها که بچّه‌ام درسش تمام بشود و بشود خانم دکتر و دیگر سختی­هایمان تمام شود. نمی‌دانم درست چند ترم شده بود، دیگر حساب سال و ماه و همه چیز از دستم در رفته، فقط همین قدر می‌دانم که تعداد ترم‌هایش داشت از حدّ مجاز می‌گذشت. دانشگاه دیگر حاضر نبود بهش وام بدهد. چون مجبور بود هر ترم علاوه بر شهریّه متغیّر، شهریّه ثابت را هم بدهد و شهریّه‌ها هم سال به سال بالاتر می‌رفت. در عمل هزینه دانشگاهش برایمان چند برابر شده بود، ولی چاره­ای نداشتیم. دانشگاه گفته بود تا بدهی‌های باقی مانده را تسویه نکند، واحدهای ترم آخر را بهش ارائه نمی‌کند. همه­ این­ها یک طرف و هزینه­های بیماری سینا یک طرف. توی این چند وقته پوستمان کنده شد تا توانستیم به هر کسی رو بزنیم و این مبلغ را جور کنیم.
بچّه­ام تا حالا سرخود کاری را نکرده بود؛ آن هم کار به این بزرگی که بعد این همه زحمتی که توی این سال­ها کشیدیم، سرخود بخواهد برود از دانشگاه انصراف بدهد و همه جا آگهی بدهد برای خرید کلّیه با گروه خونی O+.

 

 
نظرات

 نام:
 *نظر: