وعده نان و نمک
۱۳۹۴/۰۶/۰۸ تعداد بازدید: ۲۴۳۸
وعده نان و نمک!

وعده نان و نمک!
مهدی محمدی
ادبیّات فارسی سرشار است از حکایات و داستانهایی طنّازانه و زیرکانه در باب مسایل و مشکلات اجتماعی؛ از صفات ناپسند اخلاقی چون بخل، خساست، حسادت، کبر و غرور گرفته تا رفتارهای ناپسند اجتماعیِ ناشی از این صفات. ظریف طبعان و نکته بینانِ ادب فارسی کوشیدهاند تا با نگاه تیزبین و دقیق خود این صفات و رفتارهای ناپسند را نقد کنند و افراد جامعه را به سمت صفات نیک اخلاقی و رفتارهای پسندیده سوق دهند؛ که اهالی ادب و هنر همه در پی ساختنِ جامعهای آرمانی هستند؛ جامعهای عاری از ناپاکی و بی اخلاقی و نامردمی.
در زیر حکایات طنز آمیزی را میخوانید که در باب بخشش و بخل از نویسندگان مشهور ادبیّات فارسی از جمله طنزپرداز بزرگ قرن هشتم هجری، عبید زاکانی انتخاب شدهاند.
جحی گوسفند مردم را میدزدید و گوشتش صدقه میکرد! از او پرسیدند که این چه معنی دارد؟ گفت: «ثواب صدقه با گناه دزدی برابر گردد و در این میانه پیه و دنبهاش استفاده باشد».(کلّیات عبید زاکانی)
مردی از کسی چیزی بخواست. او را دشنام داد. گفت: «مرا که چیزی ندهی، چرا به دشنام رانی»؟ گفت: «خوش ندارم که تهی دست روانت سازم».(کلّیات عبید زاکانی)
اَشعب طمّاع از دکّان مرد طَبقساز میگذشت، از وی خواست که این طبق که میسازی بزرگتر بساز، باشد که ما را روی این طبق کسی، چیزی فرستد. (روح الارواح)
به بخیلی گفتند: «چرا به فقرا نان نمیدهی»؟ در جواب این آیه را خواند: «انطعم من لو یشاا... اطعمه، یعنی اینها بندگان خدایند. اگر خدا میخواست خودش سیرشان میکرد. فضولی به من نیامده است».(کشکول طبسی)
سایلی بر جمعی میگذشت و گفت: «ای بخیلان! هیچ چیزی پیش شما هست»؟ گفتند: «از کجا دانستی ما بخیلیم»؟! گفت: «اگر نیستید، عطایی کنید و مرا دروغگو درآورید». (نوادر، ترجمه محمّد صالح قزوینی)
بخیلی همسایهای داشت، هر بار او را گفتی یک بار به خانه ما نیایی تا نان و نمکی با هم بخوریم؟ آن قدر گفت که روزی همسایه که گرسنه بود، دعوت بخیل را اجابت کرد. چون داخل خانه رفتند، نان و نمک برایش آورد. در همان هنگام درویشی در زد و چیزی خواست. گفت: «خدا به تو بدهد». بار دوم و سوم خواست. گفت: »برو و اگر نه برخیزم و عصا بیرون آرم و تو را بزنم». مهمان به درویش گفت: «برو که در وعده دادن وفا کننده است. چند نوبت به من وعده نان و نمک داد و طبق وعدهاش هیچ بر آن زیادت نکرد»! (لطایف الحکمه)
شخصی به بخیلی گفت: «سبب چیست که با این دوستی و رفاقت یک مرتبه مرا مهمان نکردهای»؟ بخیل گفت: «به جهت آنکه از قوّه اشتهای تو باخبرم. هنوز لقمه به دهانت نرسیده، لقمه دیگر برمیداری»! گفت: «تو مرا مهمان کن، شرط میکنم که در میان هر دو لقمه، دو رکعت نماز هم به جا آورم«! (بزم ایران، حاج سیّد محمّدرضا طباطبایی)
توانگری زکات مال به کوران میداد. شخصی محتاج آمد و سایل شد. توانگر گفت: «این مال از بهر نابینایان مقرّر کردهام». سائل گفت: «از من نابیناتر که خواهد بود که کریم حقیقی را گذاشتم و حاجت به تو آوردم». (طنزهای ادبی، به کوشش دکتر حسین فقیهی)