با محمّد صیفی‏کار که چند ساعتی دستی به انبار خاطراتش می‌کشد
۱۳۹۴/۰۶/۱۵ تعداد بازدید: ۱۱۹۴
print

با محمّد صیفی‏کار که چند ساعتی دستی به انبار خاطراتش می‌کشد

 با محمّد صیفی‏کار که چند ساعتی دستی به انبار خاطراتش می‌کشد

 با محمّد صیفی‏کار که چند ساعتی دستی به انبار خاطراتش می‌کشد

 

 

خدا پدر آقای سزاوار را بیامرزد. اگر او نبود، الان بچه‌هایم بیکار بودند.

سوتیتر: توی هتل کار سخت و آسان با هم هست، اما کار بیرون همه‌اش سخت است و یک لحظه آسودگی نداری.
 
تمام جواب‌هایش در یک پروسه خیلی زیبا و دوست داشتنی خلاصه می‌شد. اوّل «فکر می‌کرد»، بعد «لبخند خاصی» می‌زد و بعدش هم به «همسرش» نگاه می‌کرد. کارگر انبار هتل قصر تا این‌جای‌کار برای همه جواب‌هایی که می‌داد، این رویّه را دنبال می‌کرد، جز اینکه می‌خواست جواب خاصّی بدهد. پیرمرد گوشه دنجی را گرفته بود و پاهایش را توی بغلش گرفته بود. روز تعطیل بود و انگار ما یک جورهایی بانی خنده هایش شده بودیم. زن که خنده‌های شوهرش را دید، او هم خندید. پسر خجالت زده‌اش که از قضا کارگر انبار هتل و همکار شفیق پدر بود، در کنج اتاق دیگری خفته بود که با صدای پدر و مادر، خاطره بازی‌اش گل کرد و تا آخر مصاحبه برای پدر نقش «یادآور» اتّفاقات پیش آمده را بازی کرد. پسر از دزدیده شدن آنتن ماهواره استانی شکایت داشت و مادر با آن لهجه شیرین کرمانی‌اش از قطع رابطه برادر شوهرهایش و اینکه خانه قبلی‌شان توی زیر زمین بود و این‌جا برای خودش بهشتی است، می‌گفت!
*حاج آقا! شما درس هم خوانده‌اید؟
- سه چهار کلاس در اکابر خواندیم که الان بهش می‌گویند نهضت سواد آموزی!
*متولّد چه سالی هستید؟
-(فکر می‌کند) 1331 اگر اشتباه نکنم.
*در کل مثل اینکه زیاد اهل درس و مشق نبودید و رفتید سراغ کار؟
-کارمان کارگری بود؛ کشاورزی کردم؛ البتّه بنّایی هم کردم، ولی کار هنری هیچ وقت نداشتم.(همسر آقای صیفی‏کار  برایمان چای می‌آورد و کنارمان می‌نشیند.)
*یعنی کارگری هنر نیست؟!
-خب دیگر! کارگر ساده باید بار بکشد و جا به جا کند...
*پشیمان شده‌اید از اینکه چرا بیشتر درس نخواندید؟
- بله...
*سربازی رفته‌اید یا نه؟
-نه.
* معاف شدید؟
-نه! هم می‌شود گفت معاف شدم و هم نرفتم!
*یعنی چی دقیقاً؟!
-یعنی طوری بود که نه کسی دنبالم آمد و نه خودم اقدام کردم. آن زمان رسم بود برای سربازی، جوان‌ها را توی خیابان خفت می‌کردند و می‌بردند اجباری!
*به خاطر نرفتن به سربازی جایی کارتان گیر نکرد؟
-نه اصلاً.
*خانه‌تان اجاره‌ای است؟
-نه این خانه را خریدیم، حدود 54 میلیون تومان.
*روزی چند ساعت کار می‌کنید؟
- روزی هشت ساعت.
*چطور در انبار هتل قصر مشغول به کار شدید؟
-یکی از مهندسین تکنسین من را می‌شناخت و بعد هم من را برد آن‌جا.
من شنیده‌ام که شما با مرحوم سزاوار دوستی و خاطره‌های زیادی دارید.
-(همه با هم تأیید می‌کنند)بله بله...خدا بیامرزدشان.
*از ایشان خاطره‌ای دارید؟
- (در نهایت آرامش) مرد خوبی بود...
*هیچ خاطره‌ای ندارید؟
- به ما که بدی نکرد و ما هم چیزی ندیدم.
*از چه موقعی آن‌جا مشغول به کار شدید؟
-از سال 74.
* کار کردن در هتل با کار بیرون هتل چه فرقی دارد؟
- فرقش این‌جاست که توی هتل کار سخت و آسان با هم هست، اما کار بیرون همه‌اش سخت است و یک لحظه آسودگی نداری.
*عروس، داماد یا نوه‌ای ندارید؟
-نه. هیچ کدام از بچه‌هایم را عروس و داماد نکرده‌ام؛ پسر بزرگم 23سالش است؛ یک پسر دیگرم هم حدود 18 سالش است؛ یک دختر هم دارم؛ همه‌شان توی هتل کار می‌کنند. خدا پدر آقای سزاوار را بیامرزد.اگر او نبود، الان بچه‌هایم بیکار بودند. پسر بزرگم سرباز است و بعد از ظهر می‌رود هتل؛ پسر دیگرم هم با من توی انبار کار می‌کند و دخترم هم خانه دار هتل است.
*آخرین باری که مسافرت رفتید،کی بود؟
پارسال حدود13 روز رفتیم تهران برای نگهبانی یکی از هتل‌ها که هنوز به طور کامل ساخته نشده.
*معروف‌ترین کسی که آمده باشد هتل و شما دوست داشته باشید او را ببینید، چه کسی بوده؟
-همه‌شان دوست داشتنی هستند!خب به عنوان نمونه مثلاً می‌گفتند آقای رضا زاده آمده، ولی نشد که ببینیمش.
*شما در طول روز بیشتر به چه چیزی فکر می‌کنید؟
-بیشتر به این فکر می‌کنم که این نفس بیاید و برود...
(در این لحظه پسر وسطی خانواده از کنج اتاق به جمع ما می‌پیوندد و چند سؤال هم از ایشان می‌پرسیم.)
*از مادرتان شنیدم شما هم توی هتل کار می‌کنید. اگر آن‌جا نمی‌رفتید، دوست داشتید کجا می‌بودید؟
- خب آدم همیشه دوست دارد برای خودش کار کند. اگر نمی‌رفتم هتل، دوست داشتم سوپر مارکت داشته باشم. کار راحتی است!
*یعنی از دید شما بهترین شغل راحت‌ترین شغل است؟! چرا دنبال کار راحت می‌گردید؟
- چون به ما خیلی سخت گذشته...(چند دقیقه‌ای سکوت می‌کنیم.)
*حاج آقا! بدترین اتّفاقی که برایتان افتاده چه بوده؟
- چیز سنگین خیلی بلند کردم!
*یعنی این بدترین اتّفاق زندگیتان بوده؟
-خب چون ممکن بود بشکند!
*البتّه آن چیزی که ممکن بود بشکند، کمر شما بوده! حالا بهترینش را بگویید؟
- بهترینش این است که پسر آقای سزاوار می‌آید برای پرسنل سخنرانی می‌کند.
*مثلاً چه می‌گوید؟
-از پیشرفت‌ها می گوید؛ از کارمندان تقدیر می‌کند؛ روز تولّدشان را تبریک می‌گوید و کادو می‌دهد.
* چه آرزویی دارید؟
-موفّقیّت.
حاج خانم! شما چه آرزویی دارید؟
-سلامتی. همین که آدم سلامت باشد، کافی است. من خودم اگر پوکی استخوان نداشتم، می‌رفتم بیرون کار می‌کردم و برای خانه پول می‌آوردم. باز خدا پدر آقای سزاوار را بیامرزد که دست این بچّه‌ها را توی هتل بند کرد.
 

 

 

نظرات

 نام:
 *نظر: